دلسوزان اسلام ابادي :جريان كشك هاي تهيه شده از پنير وماست فاسد ودور ريخته شده را ديگرهمه ميدانند. مهم تر از آن تهيه كشك از اين محصولات  در كنار زباله هاي بيمارستاني و خطرناك بود كه توجه رسانه ها را به خود جلب كرد . اينكه چه افرادي چنين عمل ناپسند وخطرناكي را صورت داده اند  نيروي انتظامي ودادگستري با برخورد قاطع پاسخ خواهد داد   . ولي مديراني كه بايستي از اين اتفاق ناگوار جلوگيري ميكردند چرا ساده از كنار ان ميگذرند اگر اين كشك ها به بازار وارد ميشد ( شايد هم شده  باشد) وهمشهريان ما را با خطر مرگ روبرو ميكرد ، مسئوليت آنرا چه كسي بر عهده ميگرفت ؟ وكدام مدير زير سوال ميرفت ؟ ايا مديران كارخانه لبناتي مربوطه نبايد نظارتي دقيقي بر امحاء اين مواد فاسد شده  ميداشتند ؟ايا مديران بهداشت نظارتي بر كارخانه هاي لبناتي ومواد بهداشتي ومصرفي مردم دارند؟ ودر جريان فاسد شدن پنير وماست هاي فاسد شده بوده اند؟ آيا شهرداري نظارتي بر پيمانكاران خود دارد و براي امحاء زباله هاي شهرستاني ناظراني از طرف شهرداري به محل مراجعه ميكنند ؟ ايا پيمانكار طرف قرار داد شهرادري زمان   تهيه كشك ها نميتوانست مانع ازتوليد آنها شود ويا به شهرداري گزارش دهد ؟Related image

قرآن در بيان سستي ايمان مردم مي گويد وقتي كه سوار بركشتي مي شوند و دريا طوفاني مي شود، خداوند را با تمام وجود مي خوانند و وقتي به ساحل مي رسند، همه چيز فراموش ميشود (نقل به مضمون). اشاره به زماني است كه فقط خدا را زماني مي شناسيم كه نياز داريم.

همه اين سوالات ما را بياد اين داستان معروف مياندازد كه بعضي مديريت هاي ما كشكي هستند  وهنگام رسيدن به مقام وپست وظايف محوله را بدرستي انجام نميدهند .داستان زير بطور ظريفي اين مطلب را عنوان ميكند :

 چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد .... از دور بقعه ي امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من، بيچاره، از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم .... قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ آن ها را خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود! كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.